من نمی خواهم نافرمانی کنم. ولی می دانی که آنهایی که ادعای تو را دارند به درک من معمولا متظاهرانی خودخواهند. می دانم که تو بسیار بزرگی. اما قبول کن که نمی توانم کورکورانه چیزی را بپذیرم . نمی توانم وقتی دلم عملی را نامنصفانه می داند، مصمم باشم که دستورش را تو داده ای. بله می دانم چیزی در درونم می گوید که شاید مشکل از دل من عقل من و ... اینهاست. ولی جز این مگه چه ابزاری دارم. مگه این فکر را از جایی به جز تو گرفتم؟ می خواهم فکر کنم. شادی بیافرینم. دلم می خواهد این را بداند که تو دوستش داری. هر چند به نظرم قرابتی نیست. کاش بداند تو چه می گویی . این را نگو. اعتماد ندارم. نمی توانم فکر کنم مرا نصفه آفریده باشی و قدرت درک به من داده باشی که بیندیشم چرا باید کمتر باشم. پرتویی از آن آگاهی که به دنیا تابیده ای سر راهم قرار بده. اگر اراده ات بر آنست که منو هدایت کنی. به هر حال همه چیز مال توست و هر گونه که اراده کنی اداره اش می کنی. اگر به هیچ چیز در زندگیم معتقد نباشم به قدرت بی انتهای تو معتقدم. چه زمانهایی که به داده هایت شکر می کنم چه آن وقت که از شکست هایم پیش تو گله می کنم. در همه اش می دانم که منی وجود ندارد و نظری . هر چه هست تویی. هرچه هست تویی. هرچه هست تویی. هرچه هست تویی. هرچه هست تویی. هر چه هست تویی. هرچه هست تویی.