مامان بابای عزیز

میدونم اگر من اینجا نباشم به هیچ چیز دیگه ای دل خوش نمی کنید. این روزها می خوانم از مهاجرت کرده هایی که غصه دل تنگ پدر مادرشون رو می خورن. ولی وقتی مقایسه می کنم می بینم دلتنگیتون با اونها فرق خواهد داشت. نه جوانی پر لذتی که یادش و لطفش امروز ارومتون کنه . رنجهای دیروز توان تحمل بیشتر نذاشته براتون. همیشه تحمل کردین برای امروز. همین که دختر و پسرتون رو آخر هفته ببینین. نه حتی فرصت سفری کوتاه خواهید داشت یا فیلمی یا شامی بیرون از خونه برای تازه تر شدن هوایتان. اگر همه دلایلم بر رفتن بر همه دلایلماندنم  غلبه کنند حس ناامیدی که به شما خواهم داد برهمه می چربد. ان قدر نازنین هستید که هر بار بحث رفتن را پیش می کشم بزرگوارانه حمایت می کنید یا سکوت. من درد را در چشمهای بی پناهتان می بینم. اگر بروم دردش رهایم نخواهد کرد. آیا در قبال دزدیدن نتیجه عمر و زندگیتان چیز بهتری برای انسان دیگری خواهم آورد؟ دخترکم در دنیای آزاد آن قدر شاد می شود که من اندوه شما را تاب بیاورم؟

زنی که نمی داند دختر بهتری باشد یا مادر بهتری یا اصلا هر کدامشان بودن چه طوری است.