دیروز 8 ساعت کار کردم. امروز هم 6 ساعت. تا شب این رو هم به 8 می رسونم.

این ماه رو قرار گوشت نخوردن گذاشتم. البته غذای گرون نخوردن که مصداق اصلی اش اینه. کلا ساده بخورم. کاش فکرهای بهتر هم بکنم.

از یکی که کار آموزش می کنه ایمیل گرفتم. هفته بعد می بینمش. امیدوارم آینده آبستن لحظه های خوبی باشه. فعلا ذوق دارم. از ترس در ذوق خوردگی زیاد بروزش نمی دم. آخه این کار خوبه یا باز هم خود سانسوریه؟

یک مهمونی ختنه سوران دعوتم. بگذریم که دلیل مهمانی حالم رو به هم می زنه. ولی فامیل رو می بینم. بعدش می ترسم نرم ناراحت بشن. همسر می گه نمیاد. راه هم دوره و من به این شهر تسلط ندارم. اینها رو گفتم نتایج بعد از تصمیم رو با حس الانم مقایسه کنم. البته هر جا نمیرم بعد کادوش رو می برم.