دارم وسیله ها رو جمع می کنم. طبق معمول برای آخرش برنامه ندارم. کارتن مناسب ندارم. تو هم نیستی. باز هم طبق معمول. دیگه مثل قبل ها عصبانی نمی شم و فکر نمی کنم دنیا به آخر رسیده. ولی واقعا کلافه و دست تنهام. طبق معمول کلافگی ها همه فکر ها بد هم به سراغم میان. هی فکر می کنم من 4 سال پیش فکر میکردم 4 سال بعد مهمترین کار من بسته بندی جعبه ها باشه و تو هنوز مشغول جلسات مهم و کارهای مهم تر باشی. آیا 8 سال پیش با این آگاهی وارد این رابطه می شدم؟ نمی گم که کارهات بی اهمیت هستن می فهمی؟ نمی خوام این رابطه دو طرفه این طوری باشه. بگذریم . می دونم از این حرفها درک مشترکی نداریم.

می دونی شاید هنوز هم میشه فرار کرد. از همه تصورها و تصویرهای ذهنی که بقیه از همچون منی دارند. شاید باید این کار رو بکنم که نشه افسوس 5 سال بعدم. نگران عدم تعادل در زندگی دخترکم. باید باشم آیا؟ باید یک زندگی با بغض فروخروده رو طی کنم تا اون آسیب نبینه. آیا نمی بینه این طوری؟

پ.ن.می نویسم و امضا می دهم که مسئول همه چیز من هستم و نه تو. به همین دلیل هم من باید حلش کنم. من رو من باید درست کنه.